قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4487

تاريخ الفي ( فارسى )

منازعان شيخ بيشتر از پيشتر شده در آزار او به تقصيرى از خود راضى نمىشدند . تا آنكه هم در آن نزديكى بامدادى شيخ خليفه را از ستون مسجد عدن آويخته يافتند و خشتى چند در زير ستون بر روى يكديگر چيده بودند ، چنان كه كسى خود را به حلق آويخته باشد . بعد از اين واقعه مريدان شيخ دست ارادت به شيخ حسن جورى دادند و خدمتش به طرف نيشابور رفته ، مردم آن ولايت را به طريق شيخ خليفه دعوت كرد . اكثر مردم كوهپايهء نيشابور مريد و معتقد او شدند و هر كه مريد مىشد ، نام او نوشته ، مىگفت كه « حالا وقت اخفاست « 1 » » و مىفرمود كه آلات حرب مهيا سازند . و چون كلام او به غايت فريبنده بود و تقريرش در كمال دلپذيرى ، مردم چنان معتقد او شدند كه اگر جان مىطلبيد ، بىمضايقت در ميان مىآوردند . باز فقيهان در پى حسن افتادند . به امير ارغونشاه گفتند كه شيخ حسن به دست شيعه [ افتاده ] « 2 » و سر خروج دارد . [ 424 ب ] امير ارغونشاه ، امير محمد باسق « 3 » را به تفحص احوال شيخ حسن و اتباع او فرستاد . امير محمد بعد از تحقيق ، ايشان را مردمى به حال خود يافت كه روز به كسب و حرفهء خود مشغول‌اند و شب به عبادت مىگذرانيد . و اين معنى را به عرض امير رسانيده او را از سر آزار ايشان درگذرانيد . حسودان و فقيهان ديگرباره طاقت نياورده چندان غمّازى كردند كه ارغونشاه شيخ حسن را به قلعهء طاق كه در يارز « 4 » بود فرستاده محبوس ساخت . و امير وجيه الدين مسعود صلاح كار خود را در موافقت شيخ دانسته با چند سوار به محبس شيخ رفت و او را خلاص ساخته « 5 » التماس قبول موافقت كرد و گفت كه اگر قبول نكنى منازعان چون دست يابند ، من را و تو را زنده نگذارند . شيخ نيز اين معنى را از خدا مىخواست . به اتفاق به سبزوار آمدند و جماعت مريدان كه از رعبى به تنگ آمده بودند و بهانه مىخواستند ، به يك بار از گوشه‌ها بيرون آمدند و به اندك زمانى لشكرى چنان جمع شد كه هر يك خود را رستم و اسفنديار مىپنداشتند . امير وجيه الدين مسعود بعد از سامان لشكر به اتفاق شيخ متوجه نيشابور شد . مردم ارغونشاه به طوس نزد محمد بيگ گريختند . و در آن زمان طغاتيمور خان در عراق بود و كسى ديگر را قوت دفع ايشان نبود . امير محمد بيگ دو كلمه به شيخ حسن نوشت كه « امير مسعود مردى سپاهى است . اگر او را داعيهء لشكركشى باشد چه عجب ! اما خدمت شيخ دعوى

--> ( 1 ) . هر سه نسخه : انفاست . ( 2 ) . م ، ش : جاى يك كلمه بياض است . ( 3 ) . م : امير محمد باستو ؛ ش : امير محمد باستر ( 4 ) . ق : باركه ؛ م ، ش : بارز . ( 5 ) . قول ديگر بر اخلاص شيخ حسن اين است كه يكى از مريدان شيخ ، اسد نامى خود را به قلعه رساند و شيخ را خلاص كرد . - روضة الصفا ، تلخيص زرياب ، ص 999 . فحواى نامهء شيخ بر امير محمد بيگ صحت اين مدعا را ثابت مىكند .